نه . وصل ممكن نيست . هميشه فاصله هست



در بهت كلمات گنگ سرگردانم. ميخواهم به نام تو با شكوفه هاي زلال غزل ترانه اي بسازم عاشقانه.
ميخواهم به خاطر تو همكه واژه ها را با حنجره دري تلفظ كنم. ميخواهم آوازهاي ماه را با نسيم حنجره تو آشنا كنم. من در حوالي همين اندوه پر ستاره عاشق شدم . در حوالي همين رويا...
من حنجره ام را وقف سرودن آهنگ آه تو كردم اما تو چي......
شبانگاه به آسمان مي نگرم و ميدانم كه هستي و نگاه ميكني
ميدانم كه نجواي دل مرا ميشنوي و به خود اميد ميدهم كه سرانجام يك روز مي آيي.
اما
يكي ميگفت:وصال ممكن نيست . هميشه فاصله هست
ولي من به او گفتم كه تو فرق داري و مي آيي . در حاليكه هنوز نيم نگاهي نيز به من نكرده اي .
نمي دانم چرا ؟
نميدانم كه تاوان كدام گناهم را مي پر دازم
اين انصاف نيست . من خودم را وقف وجود تو كردم اما ...
دوستم ميگويد خدا دارد تو را امتحان ميكند . اما اي خالق چرا من ؟
من كه هر چه تو گفتي گوش كردم . با دلي خالص به درگاهت آمدم اما چرا من ؟
به چه كسي بگويم كه من ديگر طاقت ندارم. ديگر نميتوانم.......
اي آسمان ببار اي ابر گريه كن تا شايد با همنوايي با شما آرام شوم
چشمهايم از بس اشك ريختند ديگر سويي ندارند نميدانم اگر اين قطرلت اشك هم وجود نداشت من آتش دلم را با چه چيز خاموش مي كردم. نمي دانم..
حتما مرده بودم
اي عزيز مگر من تا چه وقت مي توانم درد فراغ تو را تحمل كنم. چند صباحي ديگر . مرگ دست مرا مي بوسد و با خود مي برد .
شايد حرف دوستم درست باشد.
حتما حكمتي در كار است. اما........
( دلسوخته)

روزهايي كه بي تو ميگذرد
گرچه با ياد توست ثانيههاش
آرزو باز مي كشد فرياد:
در كنار تو ميگذشت، ايكاش!
hamed_66f@yahoo.com